خرید بک لینک
دیروز از صبح تا شب داشتیم کارای غرفه ها رو انجام میدادیم داغ بودیم متوجه نبودیم ولی اومدیم خوابگاه دیگه افتادیم حتی الانم خستم بازم داریم میریم برای ادامه کارا ؛)

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

امشب ساعت دوازده ونیم واقعا دلم میخواست گریه کنم بخاطر سه ماه زحمت چقدر اعصاب خوردی تنها نتیجش اینه که بگن این مسئولو عوض کنید .

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

این ۵ روزه از صبح تاشب کار میکردم یعنی کار میکردیم برای نمایشگاه و غرفه ها به مناسبت صدمین سالگرد تربیت معلم ، گردنم که دیگه صاف نمیشه ، هم خستگی فیزیکی بود هم روحی ، هیچ نتیجه ای نداشت ولی خودم یکم خ

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

مامان میترسه من عاشق شم

خداوکیلی این وسط فقط عشق و عاشقی رو کم داریم

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

دقیقا همون تنفره روابطمو داغون کرده نمیتونم خودم باشم از حرف زدن خستم از عمل کردن خستم از هرگونه تلاشی برای توجیه کردن قانع کردن فقط دلم سکوت میخواد بسرم زده برگردم خوابگاه این یه هفته تعطیلیو حوصله شلوغی و این آدمارو ندارم .

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

روزی روزگاری مارمولکی بود به اسم مارکو مارکو صبح تا شب تو بیابون می چرخید پدر و مادرش خیلی نگرانش بودن مارکو همیشه انتخاب های اشتباه انجام می داد همیشه تصمیم های اشتباه می گرفت برای همین همیشه تش

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

موهاش دریا بود

دنیامو زیبا کرد

فهمید دیونم

موهاشو کوتاه کرد

امروز اولین بار بود این آهنگو شنیدم ...

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

از مسئول فناوری دانشگامون یه سیدی برا کامپیوترم گرفته بودم قفل شکن بود

اون هفته یادم رفت ببرم این هفته اومدم گم شده .

نمیدونم چطوری به یارو بگم خیلی یجورایی یجوریه انگار هیزه و دنبال صحبت با همه دخترا .

کلا هردفعه میام خونه ۲۴ ساعته دنبال وسایلمم حتی چادر قدیمیم هم گم شده ، منم دلم نمیاد چادر نوامو بپوشم .

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 8:41

صفحه بندی